تبليغاتX
... و اما امروز
نوشته های حمید لطفی
 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته

بر اسبان ِ تشريح،

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری

نگون‌سار 

بر نيزه‌های‌شان.

*

تو را چه سود

فخر به فلک بَر  

فروختن 

 
هنگامي که  

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها

به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي

گياه

از رُستن تن مي‌زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

 هرگز

باور نداشتي.

*

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان  

بازمي‌آمدند.

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ


هنوز از سجاده‌ها 

 سر برنگرفته‌اند!

 

احمد شاملو

۲۶ دی ِ ۱۳۵۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:30  توسط حمید   |