به موسوی رای می دهم، رایی که دردرجه اول یک رای حزبی است، در درجه دوم یک رای سلبی و به خاطر نیاز مبرم کشور به تغییر است و در درجه سوم به خاطر روشن شدن مواضع ایشان و نزدیکی این نظرات به اصلاح طلبی.
اما اشکال اساسی ای که همیشه با آن دست به گریبانیم کماکان برقرار است و آن عدم توانایی گروهای اصلاح طلب در گفتگو و سهم دادن و سهم گرفتن و در یک کلام کار سیاسی است. آقای موسوی از احزاب حمایت می کنند اما همچنان حاضر به سهم دادن به احزاب نیستند، اگر آقای موسوی قائل به وجود احزاب نیرومند در کشورند(طبق گفته ی خود ایشان) پس علی الاوصول از مراودت با احزاب نیز نمی بایست اکراه داشته باشند حال آنکه به نظر می رسد از پذیرفتن افراد ذیل تابلوی حزبشان در تقسیم مدیریت کشور ابا دارند.
صحبت بر سر سهم خواهی از دولتی که هنوز معلوم نیست که تشکیل شود یا خیر نیست، تنها مسئله پارادوکس فی مابین نظر و عمل مطرح است، که چنانچه قرار بر جا افتادن گفتمانی جدید در جامعه باشد میبایست حداقلی از تناسب در این میان برقرار شود به خصوص آنکه این گفتمان هنوز برای نسل سومی ها غریبه است و به دست آوردن این اعتماد حیاتی، راه آسانی نیست.
صداقت ایشان برای من تنها دریافتی شهودی و سوبژکتیو است و هنوز مصداقی برای اقناع دیگران ندارم و فعلا آنقدر می دانم که دل عده ای از جوانان از ایشان خون است چرا که با حضورشان در عرصه انتخابات باعث کناره گیری سید محمد خاتمی از این عرصه و وارد آمدن شوک به همه فعالین شدند و این در حالی است که ایشان زمان کمی برای جلب نظر این قشر تاثیر گذار جامعه دارند و این همه به دلیل تعلل ایشان در اعلام کاندیداتوری است.
شاید زمان آن رسیده باشد که گامی جدی در راه حزبی شدن سیاست در کشور برداشته شود و نشانه ای از بلوغ در سیاست ورزان ظاهر گردد!