تبليغاتX
... و اما امروز
نوشته های حمید لطفی

هاشمی گفت: اين نماز جمعه بي‌شباهت به نماز جمعه‌ هفته‌هاي نخست انقلاب به امامت آيت‌الله طالقاني نيست كه جمع بسیاري از مردم با همه سليقه‌ها در آن شركت مي‌كردند. لازم نيست در اين شرايط، ما افرادي را در زندان داشته باشيم نگذاريد به خاطر زنداني بودن يك عده دشمنان به ما بخندند. با آسيب ديدگان اين حوادث دلجويي و همدردي شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:39  توسط حمید   | 

تا آنجا که در خاطر مانده سالهاست که در این ملک وامانده عیاری جهان را پیشه کرده ایم، سینه چاک مسلمانی و انسانیت، هر چه فریاد داشتیم بر سر غول ها سرداده ایم و بی آنکه بیم نان و جان ملت کنیم و واهمه از عاقبت کلام سرخ خویش، طریق انقلابی گری و آرمان طلبی مان را بی ذره ای تردید هموار دیده ایم. 

 این همه را در نظر همگان تا به امروز آرمان و اعتقادی نهفته بود و باز از این همه به غیر از اندکی، دیگران فهمشان یارایی جز آنکه این ملت طریق جهاد و گذر از کربلا تا به قدس و به جان خریدن هزینه ی گزاف پرواز تا اوتوپیای وهم آلود به واسطه آخرین انقلاب سرخ جهان را داوری دیگری در میان نبود و فرجامی نپنداشتند جر آنچه بر انقلاب اکتبر و چین و دست بالا سالهای آغازین انقلاب فرانسه رفت.

در این سالها ما نیز می پنداشتیم، نیست در جهان ملتی که ظلمی بر او رود و خواب از چشمانمان نرود، حتی به قیمت فراموش کردن گرسنه و مظلومی در همسایگی یک خانه و یک کوچه و یک شهر آن سوتر از خودمان، این نه تقصیر ما، که آخر انقلابی کرده ایم و دغدغه ی آرمانی بس عظیم تر از بی چراغی خانه ی همسایه در سر است!

چند سالی بیشتر از جنگ عظیم خودمان نگذشته بود که کاروان شیشه های مربای خانگی و پتو و کنسرو و پول که از خیلی پیشترها راه سرزمین نبرد ادیان، فلسطین کهن را آموخته بود مسیر بوسنی و چچن را هم به آموخته های خویش افزود و فریادهامان در نکوهش مسلمان کشی ها پرده ی آسمان را درید و سالها بعد در غم افغانها مرثیه ها سرودیم و دشمنان دیروز عراقی را دوستان ستم کش امروز یافتیم و هر چه در چنته بود در حمایت از ایشان دریغ نداشتیم، حتی اگر باز دعوای کهنه ی مرز کارون را حواله اشک مهرمان کنند.

اگر بی مهری دیده ایم، خوب دیده ایم! اگر از کیسه ی ما و مملکت رفت، خوب رفت! که اگر انگیزه ای درکار بود، بی مزد بود و منت!

حالا اگر سفارت ژرمن ها را تعطیل می خواهیم، باز هم قبول! همه از سر دیانت است و نگاه آرمانی مان به جهان و اگر تابوت نمادین شهیده ی مصری را بر دوش می گیریم باز این مظلومیت یکی است که به جانمان آورده و به حق سکوت در شرف هیچ قاموسی نمی گنجد ولی...

این روزها در سرزمین کهن دیگری در گوشه ای دیگر از این جهان کثیف جنایتی به غایت عظیم در حال وقوع ست، حکومت دیکتاتوری دیگری که روزگاری همه هم مسلکانش را به ریوزیونیسم و اپورتونیسم متهم می نمود و امروز خود در همه ی جهان بیش از همه نماد این نسبتهاست بی ذره ای شفقت انسان می درد و کیست که از خشونت پلیسی این قاتل یکشنبه ی خاکستری* وصف ها نشنیده باشد؟

اما چگونه است که اینبار نه از مسلمان کشی فریادی بر آورده ایم و نه از تباهی انسان خم به ابرو، دریغ از کلامی در نکوهش جنایت که اگر گفته ایم هم ساطور قصاب را تمیز کرده ایم که اینان همه عمال اجنبی اند و همچون هر مخالفی در داخل، انقلاب مخملی اندیشه شان که اگر چنین هم بود(که نیست) توجیه جنایت و کشتار نمی نمود!

آیا این لاپوشانی همه از همان روست که هم نفت ارزانمان را در جیب چینی ها جاداده و هم بنجل هایشان را در بازارمان سرریز نموده و کمر تولید کننده هامان را شکسته است و امروز جنایتشان را هم توجیه می کند؟

پس نه شرقی، نه غربی مان چه شد؟ می دانم چه شد، آنقدر نه غربی مان شدت گرفت که عاقبت در آغوش شرق به جان کندن افتادیم و دهان گشاده اژدها را پشت سر خویش ندیدیم حالا ریش هسته ایمان گیر شان است و باج پشت باج است که می گیرند در عوض هر از گاهی در شورای امنیت من و منی می کنند و هیچ...

خسته شدم از این روده درازی...

* کشتار میدان تیان آن من در چهارم ژوئن ۱۹۸۹

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:20  توسط حمید   | 

می شنوم صدای طرب از دور

نوای غریبی ست،

شادی سیاه جامگانِ فانوس به دست

باز اشباح، باز تاریک خانه

آه، اگر این ظلمت را یارای سخن بود

 تا بنامد جنینِ افلیجی را که باز آبستن است،

امشب مرگ چند ساله می شود؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:55  توسط حمید   | 

از بس مزخرف گفت که باز اون روی سگ منو بالا آورد

دیگه از تو کافه نشستن و متعلقاتشم کاری بر نمیاد، ای بمیری هی...

آخه مرتیکه ی کرکس بهش امر مشتبه شده که یه پا گهیه واسه خودش!

 تو که هر چی واسه ذائقه مزخرفت زیادی بزنه و سرت گیج بره، آنارشیستی میشه و سابقه درخشانت و خدماتت(ارواح عمه ات!) داد میزنه از سه فرسخی تو خونته لمپنیو این اداهای مکش مرگ موتم به جایی بند نمی شه، کدوم اوزگلی ازت خواسته تز بدی و ماتحتت نکبتتو جای قاضی گندهه بذاریو از مزخرفات یکی دیگه بدتر از خودت تفاسیر هرمونتیک ارائه بدی!

حالا مردک به خیالش خرش از پل گذشته و رو بلندی واستاده، وقتشه خودی نشون بده و شیشکی در میکنه روانتر از ...(لا اله الا الله!) واسه آدم بزرگایی که از کت هر کدومشون هزار تا پالتو در میاد واسه امثال خود این اشّک، خط و نشون میکشه!

یکی نیست بگه آخه حمال، هل خوردن تو بغل خرس گرسنه سیبری و اون اژدهای زردمبوی مزخرف که دنبال ابلهایی مثل من و تو می گردن که ۵۰۰ ساله از باج دادن خسته نشدیم و باج ندادن و با گنده گوزی به هر قیمتی(حتی باج دادن به یکی دیگه!) عوضی گرفتیم چه دردی ازت دوا می کنه!

ولی الاغ جان با این جفتک چار کش بازیا نه تو خونه سهم غذات بیشتر میشه نه بچه ها تو کوچه بازیت می گیرن، ژئوپلتیک دنیا داره از حجم زیاد بلاهت میترکه و بیشتر از این جا نداره، چه مدعی حقوق بشره خالی بندش که از گاو چرونی به اینجا رسیده و چه خرس مریض گهش که وارث مادر از خودش گنده ترشه که آخرشم تو سیبری یخ زد و پکید و این بچه حرومزاده رو به جا گذاشت و  چه من و تو که ...

ول کن بابا، ببخشید، دیگه زدم جاده خاکی!! ای بمیری هی...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:35  توسط حمید   | 

 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته

بر اسبان ِ تشريح،

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری

نگون‌سار 

بر نيزه‌های‌شان.

*

تو را چه سود

فخر به فلک بَر  

فروختن 

 
هنگامي که  

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها

به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي

گياه

از رُستن تن مي‌زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

 هرگز

باور نداشتي.

*

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان  

بازمي‌آمدند.

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ


هنوز از سجاده‌ها 

 سر برنگرفته‌اند!

 

احمد شاملو

۲۶ دی ِ ۱۳۵۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:30  توسط حمید   |