بالاخره برگشتم، این یک ماه و حضور کوتاه خاتمی و آروزها و حسرتها و نگرانیهایش آنقدر مشغله ساخته بود که سر زدن به اینجا هم برایم دشوار بود!
در پایان پست قبل که اول اسفند آپ شد آوردم که وارد مبارزه انتخاباتی از نوع مجازی خواهم شد(به غیر از باقی انواعش که گریزی نبود) و حالا روز آخر اسفند است و دوباره آپ کردم و می گویم که از حرارت مبارزه کاسته شد اما خاموش نشد.
و کلامی کوتاه در باب انصراف خاتمی از ماندن در صحنه، فقط همینجا اعلام می کنم که نه قصد بحث دارم و نه حوصله اش را، هر کسی را تحلیلی است:
شخصا پیش از آمدن خاتمی با حضورش در انتخابات مخالف بودم و امروز هم بر سر همان تحلیل گذشته ام، حضور خاتمی را با این فضای موجود حاکم بر جامعه و همفکران اصلاح طلب و فعال در عرصه ی کاندیداتوری(!) بسیار پرهزینه می دانم و اتفاقا خاتمی هم با تحلیلی مشابه فضا را ترک کرد.
هر چند که حضورش در این یک ماه آنچنان فضای پر کار و کم خوابی را برای من و تنی چند از دوستان رقم زد که نمی دانم تا ۲۲ خرداد رمقی برای پای صندوق رای رفتن برایمان می ماند یا نه، اما از آنچه کردیم خشنودیم که هر چه بود برای دل بود بس و نتایج بسیار داشت!
یکی از خروجی های این یک ماه را از اینجا دانلود کنید تا دستگیرتان شود! و این هم لینک یوتیوبش!
و اما سالی که گذشت و سالی که می آید:
در واپسین ماهای ۸۷ کسی چشمم را گشود بی آنکه خود بداند چه کرده و در کنار عوامل دیگر دنیایی دیگر را نشانم داد و انتظارم را از زندگی بیشتر کرد(همان واقعیت پست قبل!) که ابله آنسوتر از نوک دماغ هم دنیایی است!! می دانم که نه این پست را می خواند و نه برایش اهمیتی دارد، کوتاه بود اما بزرگ!
این از دل...
تجربیات ملموس تر و جدی تری در زمینه سینما(آنچه که دیگر برایش زندگی می کنم!) را از سر گذراندم مهمترینهایش یکی کوتاه "روبرو" بود و دیگری همین "نجات" که در بالا دانلودش می کنید و همینجا از همه ی دوستانی که یاریم کردند(اشکان اشعریون، پدارم نظری، فرزین طاهری، شیرین ظهیری، فرزام بهشتی، سجاد وطن دوست، بهرنگ بابایی، فربد فخارزاده و دیگران) از صمیم دل سپاسگذارم و دوستشان دارم چه بخوانند و چه نه، تجربیات بزرگی بود باشد که چراغ راه گردد!
این هم از حرفه و دل!
و اما سیاست، این سرنوشت محتوم ما مردمان سرزمین طلای سیاه! دیگر گره خورده ام، جدایی از آن برایم ممکن نیست، گاهی خسته می شوم، همه چیز را بی فایده می دانم، گاهی احساس کسی را دارم که از بدن درد آنفولانزا شکایت دارد ولی نایی برای ناله براش نمانده، اما...
سرزمینم را دوست دارم و آنچه برش می گذرد برایم مهم است، نه از سر بوی قورمه سبزی است کار و کلام سیاسی و زبان سرخم و نگاهم به چپ(!)، نه از جاه طلبی، که به خاطر تاریخ است و آنچه که امروز می سازیم تا فردا بخوانند، که من خواندم و بیشترش اشک به چشم آورد و کمترینش لبخند!
و سال آینده از خرداد هر چه زاید آخرینش نیست، چه مست و شاد از پیروزی باشیم چه تلخ کام از آنکه این معجزه مزخرف را باید چهار سال دیگر روی شانه های نحیف این ملک و ملت تحمل کنیم هر چند هزینه اش بسیار است!
و این هم از سیاست و دل!
هنوز آنقدر اینجا سر در گریبانیم که برای مردمان دنیا نمی توانم آرزویی بکنم جز آرامش!
و برای خودمان آرزو می کنم سالی که می آید هر چند پایان زمستان مان نیست اما شروع این پایان باشد و علامت سوالمان برای آینده قدری کوچکتر شود!
دوستان خوبم سال نو مبارک!
علی الحساب قمر احوالاتمان عقرب آجین است و تراوشات ذهنمان خزعبل جاتی در مایه های جهان بینی و آخرش که چه؟!!
از این اوضاع نابسامان درون و قی شخصیمان که بگذریم هم حرفی نداریم برای گفتن که نشئگی مان از سیاست تا به خماری و استخوان درد برسد جا دارد و به قول حکما صعب المزاج گشته ایم و جهاز هاضمه ی سیاسی مان عجالتا مخدوش است و این همه نه به خاطر خودش که واقعیت را جای دیگر یکجا بلع نمودیم که علی الظاهر قدری بزرگتر از دهانمان بود و جای سیاستمان را هم پر کرد!!
اما همین یک مورد را بگویم که در حلقوم صاحب مرده گیر کرده و اگر نگویم فی المجلس به دیار باقی شده و "و اما امروز" مان میشود و اما جهنم و نکیر و منکر را هم دق میدهیم و حوصله تنگ می کنیم!
در هیچ کجای این عالم از چین و ماچین تا ولایات امریکا و واشنگتن رسم بر آن نیست که قبل از عمل نقشه را در گوش حریف فریاد بزنند و عالم را به هوش و به گوش دهند که می خواهیم چنین کنیم و چنان و فی المثل سه روز دیگر که ساعت سعد است از خانه بیرون شویم تا حریفمان هم که در اینجا از الطاف ایزدی چماق به دست است با همان چماق نحسی ساعت را به رخمان بکشد.
حال یک نفر عنایت فرموده این را در جمجمه اصلاحاتیون فرو کرده خر فهم نماید که آقا جان نعره نزن، کارت را بکن و حداعلی درون چهار دیواری بی موش(اگر یافتی!) با صدای آرام(آنقدر که موش هم گوشش را تیز کند!) از شرف در شمس بگو تا علی القاعده عقرب زرد به جان قمرمان نیندازند و جفتک نثار بیضتین مبارک ننموده و حالمان را نگیرند آن هم در نزاع با قلتشنی این چنین که تبر حریف گردنش نیست و با این حال نه از خف کردنش چیزی دستگیرمان میشود نه از وجود چماق در تنبانش و از این دومی تنها وقتی مطلع میشویم که بر فرق عزیزمان فرو آمده است بی پدر!
باقی باشد برای بعد.
از پست بعد هم این وبلاگ رسما وارد مبارزه انتخاباتی می شود که وقت تنگ است و پای خاتمی و سرنوشت اصلاحات درمیان است تا چه مقدر باشد!
این پست هم تحت تاثیر صدایی که چند روز پیش از شاملو شنیدم اینگونه شد هر چند که پیش از این هم غلطهای اینچنینی نموده بودیم!