مشکل امثال من و اکثریت نسل سوم بعد از انقلاب با امثال احمدی نژاد و دیگر کسانی که نمی خواهند شعور نسلهای بعد را به رسمیت بشناسند،از نظر محتوایی چیزیست شبیه مشکل مدرنیست های آغاز قرن بیستم و قائلین به اصولی اخلاقی معروف به "ویکتوریایی" در اروپا، البته اینجا یکسر دعوا را دولت گرفته است و از نظر عمق مفهومی هم تفاوت از زمین تا آسمان است!
تعریف های جدید از مناسبات و مفاهیم، خواسته ای است که با هر نسل نویی ظاهر می شود و این اسب تشنه آنقدر سرکش است که تا آب نجوید سواری نمی دهد. در این میان چنانچه پدران را هنوز میراثی مانده باشد تا نوباوگان را دلخوش کند و خوراکی برای اشتهای نوجویی شان باشد، می توان اندیشه ای را از نسلی به نسل دیگر سپرد.
اما اگر در آنچه پدران می گویند با آنچه فرزندان می جویند توفیر باشد، فرزندان جز جستجوی پاسخی درخور برای سوالهایشان نمی کنند و تا نجویند، همان است که هست...
حال پدران چماق بدست گیرند و دندان دنشان دهند و ساماندهی(!) ها کنند.
آنقدر این روزها فضای سیاسی پر هیاهوست که هرچه بگردی سر کلاف پیدا نمی شود!
در اینجا که کردان را دروغ های شاخدارش عاقبت به زمین گرم کوبید و غمزه رئیس الوزرا هم برای مجلس شورا که "اگر چنین کنید نخواهم آمد!" کارگر نیفتاد و همان "کردان گیت" تاج زاده نامی شد به غایت برازنده برای این افتضاح!
کمی اینسو تر(چپ تر!) شهروند امروز هم که دیگر نشریه آدم حسابی ها شده بود و چند سالی بیشتر با جهانی شدن فاصله نداشت به تیر غیب گرفتار آمد و علی الحساب، فاتحه مع الصلوات!
باز هم بیشتر که به سوی چپ می چرخیدی، طرفداران سید محبوب را می دیدی که در مسجد امیرالمومنین برای کاندیداتوریش بی تابی می کنند، که "تو را به جان هر که دوستداری بیا و جانمان از عذاب خلاص کن." البته من دوستش دارم اما دوست ندارم که بیاید!
اما آن دور ها، خیلی دور، در مغرور ترین کشور جهان و کاخی که سفید است هنوز، اینبار سیاهی بر کرسی اش تکیه زد تا هم او که تا دهه ۷۰ به اتوبوس سفیدها راهی نداشت، شماره یک باشد.
از همه اینها بگذریم و به چیزی که این روزها به سواری بر اعصاب مشغول است و اصلا قصدم از این نوشتار بود بپردازم.
واقعا شرم و ننگ باد بر هر چه که اینان اصولگرایی خطابش می کنند. نمی دانم چگونه می توان اینگونه داعیه دار عدالت و اخلاق و دینداری و هزار یک حسن نادیده بود و اینگونه هر بی اخلاقی را رو سفید کرد.
نمی دانم این شوی تبلیغاتی احمدی نژاد را در تلویزیون مثلا ملی که هفته ای چندین بار در پر بیننده ترین ساعات پخش می شود دیده اید یا نه.
نمی دانم این اسطوره تورم هاله بر سر، چه گلی بر سر مملکت و این به اصطلاح اصولگریان زده که اینگونه غمازی برای خلق پیشه کرده اند تا از او معلم اخلاق برای جوانان، پیامبری برای جهانیان، استاد بی بدیل اقتصاد(حتما!!)، سیاستمدار شماره یک و ... بسازند، حال آنکه در طول مدت زمامداری ذره ای از این محسنات نادیده را ندیده ایم و نیازی هم به وقت کشی برای اثباتش نیست!
این آگهی های بازرگانی دولت نهم آنقدر بوی انتخابات می دهد که هر شامه ضعیفی را یارای تشخیص است و کتمانش فقط از دولت نهمی ها بر می آید.دیگر اقرارش ساده است که احمدی نژاد برای کاندیداتوری در دور دهم ریاست جمهوری نه نیازی به فیلم تبلیغاتی دارد که از پسرش بپرسند: چرا خانه تان استخر ندارد؟!! و نه به بودجه، که این فیلمهایی که به هزینه بیت المال ساخته و از حالا هفته ای چند بار پخش می شود، برایش کفایت می کند.
تنها جمله ای که در یکی از این فیلمها از زبان دختری ادا شد و مورد تائید همگان(ایرانی و خارجی) است این بود که:
"آقای احمدی نژاد از اعتماد به نفس بالایی بر خوردار است!"
چندی قبل در روزنامه اعتماد مطلب کوچکی خواندم که از سر مشغله زیاد امروز فرصتی شد تا از آن بنویسم:
یکی از فعالین حقوق زنان مقیم خارجه(به گمانم لندن) برای دیدار خانواده به ایران آمده بود که در یکی از بزرگراه ها در حین رانندگی توسط پلیس بزرگراه به علت تخلف بازداشت(!) شد، اما بعد از چند روز خبر رسید که این فعال در بند ۲۰۹ اوین به سر می برد.
یک سوال و اشکال اینجاست که چرا پلیس بزرگراه طرف را بازداشت کرده و دیگر اینکه بند ۲۰۹ چه ربطی به راهنمایی و رانندگی دارد؟!!
احتمالا جناب رویانیان هم به همکاری نزدیک با آقای اژه ای و دوستان روی آورده اند!!
پی نوشت: مشغله ام بسیار زیاد است و در این چند هفته چندین هندوانه فربه موجود است که میبایست با یک دست بردارم(!) اما دوستان ناراحت و مخالفان خوشحال نشوند که اینجا همچنان آپ می شود!