زمانی که قدرتمند ترین بمب غیر هسته ای جهان به نام "پدر همه بمب ها" مهرماه سال گذشته توسط روسها آزمایش شد پیامی برای جهان خوش بین به پایان جنگ سرد فرستاده شد که اعلام رسمی بیداری خرس سیبری از خواب زمسانی بود و همان روزها پستی در این باب نوشتم و گذاری به تاریخ جنگ سرد اول و دوم داشتم.
طرح سپر موشکی آمریکا در اروپای شرقی نیز چیزی شبیه به رویداد های جنگ سرد است و یاد آورد روزگار رویارویی غولها و نگاه تسلیم و رضای ملتها در کره و ویتنام و کوبا و کامبوج و افغانستان و ایران و ... که البته گاه با سر به دیوار کوفتن همراه بوده است.
این روزها اما جنگ سرد به داخل مرزهای سابق امپراطوری سرخ کشیده شده و مردم رها شده از بند آن غول بیمار حالا باید نبرد خرس و عقاب را در جهان جدید خویش نظاره کنند و هزینه اش را بپردازند و دم برنیارند.
جنگ چند روزه و خونین گرجستان بر سر اوستیا نیز تاوانی گران برای مردمش داشت و اینهمه از آن رو بود که یکی می خواست تا مرزهای رقیب پیشروی کند و دیگری این نمی خواست و از همین رو بیش از ۲۰۰۰ نفر را کشتند تا برای هم خط و نشانی کشیده باشند!
رفتار روسیه به خاطر دخالت مستقیم نظامی اش یادآور یورش نیروهای ارتش سرخ به خاک افغانستان در سال ۱۹۷۹ بود، هر چند آن جنگ حدود ده سال با مجاهدین مسلمان (طالبان بعدی)به طول انجامید و در دو سال قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی پایان گرفت و از این نظر تفاوتی اساسی با مسئله گرجستان داشت اما آنچه برای این ملت ماند همان است که برای مردم ویتنام و کامبوج و کره باقی ماند، خون و داغ و خاکستر.
بعید می دانم این جهان پر از اسلحه پایان خوشی در انتظارش باشد.
جمعه شب در محل زندگی ما نارمک(محله رئیس جمهور!!) نمی دانم چرا قالیباف دو روزی دیر به یاد جشن و آتش بازی افتاد و جمعه شب یعنی دو روز بعد از عید مبعث بی مقدمه بساط آتش بازی و نور افشانی گشود، اتفاقا به لطف مدیریت دولت مهروز نیز چند دقیقه قبل برق منطقه قطع شده بود.
با شروع آتش بازی و طنین صدای انفجار بر فراز پارک فدک، تقریبا کل محله به هم ریخت و وحشتی مرگ آور همه ساکنین محل را برآشفت، به گونه ای که در دقایق اولیه همراهی صدای جیغ زنان و کودکان با صدای انفجار، صحنه ای پر اضطراب از جنگی سینمایی را تداعی می نمود.
زمان عبور از کوچه با گوش خود شنیدم که:
- از جلوی پنجره بیاید کنار!
- یا حسین
- زدن؟ زدن؟!!!
با آنکه پیش از این صحنه آتش بازی را در خیابان کناری دیده بودم، اما با دیدن اضطراب درد آور مردم، دلهره ای آشنا را دوباره تجربه کردم، نظیر آنچه که با صدای آژیر و فرود آبگرمکن های صدام(!) روی تهران و بمب ها بر سر زنجان و رشت از سر گذرانده بودیم و بعد هم منتظر می ماندیم تا کسی برسد و آمار تلفات را بدهد یا خبر از نامی آشنا در میان کشته ها و محله ها.
سایه شوم جنگ حتی اگر توهم باشد ترسناک است!
آقای احمدی نژاد از تو به خاطر آرامش و امنیت روانی ای که به مردم هدیه کرده ای تشکر می کنم!!!