دیگر همه عادت کرده اند و کسی بر روزنامه کیهان خرده نمی گیرد و می دانند که دیگر این رسم دیرینه ای است که هر گاه این روزنامه درباره مطلب و موضوعی واکنش نشان می دهد، این موضع گیری به همراه مقادیر متنابهی لجن و تهمت و اتهام ثابت شده و نشده است و حکم اعدامی است که در قالب مقاله ای در محکمه کیهان صادر شده.
یکی از همین آخریها درباره نشریه تازه تعطیل دنیای تصویر بود که:"نشریه «دنیای تصویر» در دوره انتشار خود مستهجن ترین فیلمهای س.ك.س.ی. را تبلیغ می كرد و از معرفی آثار سینمایی مروج همجنسگرایی نیز واهمهای نداشت".
از آنرو که به نظرم اشکالاتی اساسی بر طرز تلقی مقاله نویس کیهان وارد است عجالتا به توضیح مواردی می پردازم.
محرکی به نام س.ک.س. چه کیهان و دیگران بخواهند و چه نخواهند تقریبا از آغاز تاریخ سینما وجود داشته و دارد و شاهد این مدعا مقاله ای است از "سرگئی آیزنشتاین" نابغه و از پیشگامان سینمای جهان و شوروی با عنوان "بعد چهارم سینمایی" که البته مستقیما به این مقوله بی ارتباط است اما در بخشی از آن می نویسد:"برای مثال یک ستاره زیبای امریکایی را در نظر بگیرید. تظاهرات جنسی او با وسایل متفاوت می تواند عینیت پیدا کند؛ به وسیله لباس-جنس پیراهنش- ؛ به وسیله نور-تابش نور روی برجستگیهای بدنش؛ به وسیله نژاد-ملیت (دیدن این عوامل س.ک.س.ی. می تواند برای بیننده امریکایی مثبت باشد- نماینده ای از ملیت امریکایی)و برای یک مستعمره نشین یا یک بیننده سیاه یا زرد(چینیهای مقیم امریکا) احساسی از ظلم و ستمگری به وسیله طبقه اجتماعی و غیره."۱
روابط جنسی اگر چه در بسیاری از مواقع مورد سوء استفاده و در خدمت گیشه ها قرار گرفت، اما درست از زمانی که سینما خود را به عنوان هنری پرقدرت و با بیانی موثر به جهان معرفی نمود دیگر هیچ فیلم استخواندار و با اصالتی را نمی توان یافت که بی هدفی روشن و بدون در نظر گرفتن معانی خاص از اینچنین تصاویر و مضامینی بهره برده باشد.
در سینمای مفهومی امروز نیز این مسئله در سطحی ترین شکل آن به عنوان دغدغه ای مطرح می شود که در بسیاری از لحظات زندگی با انسان است. سوالهای کودکی، هیجان نوجوانی، نیاز جوانی و عقده های بزرگسالی، که نوع برخورد با این مسائل در اکثر جوامع به معضلی جدی بدل شده است. معضلی که در کل جهان با شدت و ضعف (بسته به فرهنگ وسیاستهای فرهنگی دول و میزان آموزشهای موثر) سالانه قربانیان زیادی از بین زنان و کودکان می گیرد.
چنانچه هنر(در اینجا سینما) را نشان دهنده و برجسته کننده تناقضات دنیای پیرامون در نظر آوریم، نه تنها در بسیاری از موارد(به غیر از سینمای پورنوگرافی) فیلمهای ساخته شده را نمی توان مروج بی بندوباری شناخت بلکه می توان آنها را صدا و تصویر وجدان عمومی دانست که برای گوشزد کردن و قابل فهم نمودن مسائل برای اکثریت جامعه ظهور کرده اند حال چه موضوع بر سر روابط دگرجنس گرایانه باشد چه همجنس گرایانه.۲
چنانچه بخواهیم به واقعیت امروز جامعه ایران نیز صادقانه و به دور از خودفریب دادن ها نظری بیفکنیم، بی شک با جامعه ای به شدت بیمار و سرطان زده مواجه می شویم که به مرحله ای جدی و خطرناک رسیده است. گندابی که نه می توان رهایش کرد و نه بیشتر فشار آورد.
طعم تلخ پخش فیلمهای شخصی و گردش مالی ۴ میلیاردی هنوز از کام جامعه هنر ایران نرفته است. فیلمهایی که هر روز از طریق گوشی های موبایل در حال تکثیر و انتشار است خبر از فاجعه ای در نهاد جامعه ایران می دهد که به این زودی ها درمان پذیر نیست و این همه حاصل تصمیم گیری های "کیهانی" در سیاستهای فرهنگی جامعه است.
امثال حسین شریعتمداری و مقاله نویسان کیهان و ... ترجیح می دهند سینما از همان چیزی بگوید که در آرزو های دور از واقع ایشان پرورش میابد. مدینه فاضله ای که فرسنگها از جامعه امروز ما دور است.
بر عکس آقایان من سینمای ایران را در این چند سال اخیر گرفتار تنگنا و مسمومیتی می بینم که گاه و بی گاه در بسیاری از دوره های تاریخ این هنر عظیم را آلوده است و آن فشار کانونهای قدرت برای جلوگیری از نمایاندن حقیقت با این زبان موثر و پرمخاطب است به دور از ذره ای اخلاق و سرشار از تعصب کور.
"اغلب فیلمهای امروز در پهنه ای مسموم و خلئی اخلاقی گام بر می دارند. سینما وسیله ای عالی و از دیدگاهی دیگر خطرناک است. عالی است، اگر تفکری آزاد و روحی پوینده آن را به کار گیرد و خطرناک است هنگامی که اندیشه های سخیف و پست در آن رسوخ می کند. کافیست که سینما نور واقعی خود را بر پرده افکن تا دنیا غرق در آتش شود"۳
پی نوشت: راستی "و اما امروز" هم چند روز پیش(بیست و ششم) یکساله شد. در این یکسال تمام آنچه که نوشتم جز از اعتقادم بر نیامد و تمام تلاشم بر صادقانه نوشتن بود. هر چند به خاطر موضوع غیر جذاب وبلاگ(سیاست) مخاطب زیادی نداشت و من هم جز همین موضوع درباره چیز دیگر ننوشتم. این آخری ها هم کمی مشغله ام زیاد بود و هم تنبلی خود مانع بزرگی شد برای منظم به روز رسانی. از همه دوستانم به خاطر همراهی سپاسگذارم.
چه روزگاری بر این خاک رفته است، تلخ و شیرین ها چشیده ایم، هر چند تلخ کامی ها دو چندان بوده اما هنوز با تمام هزینه اش نه میراث دندان گیری برای فرزندان که ما باشیم مانده است و نه نبرد برای گام اول به آخر رسیده.
هنوز همان انقلاب اولی مان به آخر نرسیده و حجاریان چه راست می گوید که هنوز در عصر مشروطه خواهی سر میکنیم.
هزینه این راه طولانی به نظر بیش از نتیجه اش بود، هر چند ثمر فراوان داشت، اما نمی دانم چرا منظره منزلی هر چند کوچک در افق ناپیداست؟
باید پذیرفت در مقاطعی خراب کردیم، عقلا یا دیر به میدان آمدند یا بریده بودند و نیامدند و حاصل، درست سالهایی که می بایست سالهای رسیدن به اوج نوزایی فرهنگیمان باشد، شد سالهای افول و تاریکی و سکوت.
چاره ای هم نبود، خروج از بن بست جز به خرابی دیوار نمی شود، آن روزها هم عقل حکومت نمی کرد، باید منصف بود. پرواز افسانه است.
به چشمان کودکانی می نگرم، از هر طبقه و قشری که باشند، انتظار کودکانه آشنایی را می بینم که روزهای نو و فردایی بزرگ را می جوید و بی هیچ قصدی چشمان نا امید و بی فروغم را به حریفی می طلبند، دریغ...
چیزی برای پنهان کردن نمانده، تصور سالهای نه چندان دور آینده راحتم نمی گذارد، اینکه اگر جوانی پرسید چه کردی و میراثت کو، تنها می توانم جای شکستگی های سرم را نشانش دهم که "تا دلت نخواهد سر به دیوار کوفتم."
حالا که سراشیب سقوط تند تر از هر روزی است که در خاطر مانده، اگر قرار است هر آنچه در افق امروز پیداست برایشان به میراث بگذاریم؛ نیاید آن روز...
مگر نبود همین سوال که از بزرگترها کردیم و هزار گله که چرا اینچنین، و آنها یا سر بزیر افکندند یا گفتند ما نبودیم!
کاممان تلخ است و این هنوز هم باقیست تا نمی دانم، اگر تلخ تر نشود شیرینی را نزدیک نمی بینم، اما...
روزگار چه بخواهیم و چه نخواهیم، و چه باشیم و نباشیم، طریق خود می رود و ما چاره ای نداریم جز آنکه بودنمان را به رخ بکشیم و در این راه سیل زده ی پر لجن زار بازهم پرواز افسانه ای بیش نیست و تنها قدمهای آرام و حساب شده است که شاید به منزل برسد. شاید!
همانطور که پیش بینی می شد، دانش جعفری و پورمحمدی کابینه نهم را ترک کردند و پریروز هم مراسم تودیع دانش جعفری بود.
واقعا نمی دانم در سر آقای الهام و دوستان چه می گذرد که امروز جمله ای را با همان لبخند مضحک همیشگی در مقابل دوربین ها و دیدگان میلیون ها نفر به زبان می آورد که "تغییرات کابینه دروغ ۱۳ است و چون مطبوعات تعطیل بوده اند آن را هفدهم گفته اند" بعد هم تنها ۴۸ ساعت بعد با وقاحت بی مانند و مثال زدنی کلا عنوان این جملات را به گردن یک خبرنگار ناشناس می اندازند که از غیب آمد و جای و سخنگوی دولت پاسخ گفت!!!
از این شکر خوردن ها می توان به چند نکته ای با اشک و آه و حسرت رسید:
۱- اوضاع کابینه آنقدر خراب است که سخنگوی دولت از آنچه در هیئت دولت می گذرد بی خبر است و تنها در روزنامه ها (کیهان و ایران) چیز هایی می خواند و برای پاسخ گفتن به خبرنگاران حاضر می شود!
۲- کابینه نهم بازار شام است و همه تصمیمات در آن یک شب اتخاذ می شود، آنهم تصمیماتی همچون تغییرات در کابینه.
۳- آقای الهام نمی داند سخنگویی یعنی چه و مشق سخنگویی در حضور خبرنگاران می کنند و هر از چندی همین خبرنگاران به کمک ایشان شتافته و پاسخ دیگران را می دهند.
۴- آقای الهام ملت را (جسارتا) خر فرض کرده اند که ظرف ۴۸ ساعت گفته ای را که چشم در چشم مردم بر زبان رانده اند را تکذیب می کنند، که اگر خدای ناکرده چنین باشد خدمتشان معروض است:"خودتی"
این ها یکی دو هفته ای روی دلم مانده بود و اگر نمی نوشتم جان از تنم بدر می شد.
اما آنچه مرا به وجد آورد سخنرانی دانش جعفری بود در مراسم تودیع که باید آن را با طلا نوشت بعد هم دو دستی کوبید بر سر رجانیوز و فاطمه رجبی و بقیه دست اندر کاران معجزه هزاره سوم.
کل متن سخنرانی را به نقل از روزنامه اعتماد در ادامه مطلب می آورم تا آینه دق باشد!