من در خانواده اي مسلمان زاده شدم، با پدري ترك زبان از خانواده اي سنتي و متشرع و مادری از خانوده اي اصيل و گيلك. هرچند هيچگاه مدعي سينه چاك مسلماني نبوده ام اما هميشه از مناسك ديني و مذهبي خاطرات خوشي در سر دارم، هميشه نواي قرآن برايم محترم بود و با اينكه چيز زيادي از معناي آن در نمي يافتم و هميشه از زنگ قرآن مدرسه گريزان بودم و همچون ديگر همكلاسي ها اگر روزنه اي مي يافتم فرار مي كردم اما احساس آرامش را از شنيدن آواي قرآن تجربه كرده ام به همان شكلي كه از خانواده و فرهنگ ايراني آموختم. تا ديروز كه نمي دانم چه كساني وچرا چنين كردند:
جلوي مونيتور سنگ شدم، دستم به موس چسبيده بود و دست ديگر تا روي سرم بالا آمد و انگار آنهم همانجا چسبيد پلك نمي زدم (نمي توانستم)عرق كرده بودم و قلبم تند تر از آنچه بايد مي تپيد، آنچه گوشهايم مي شنيد با آنچه چشمهايم را مي آزرد به نظرم سنخيتي نداشت و اين بيشتر آزارم مي داد، بي آنكه اختياري از خود داشته باشم "قطره اي به تفتگي خورشيد جوشيد از دو چشمم"، تنها آرزو مي كردم كه پايان يابد، مرده بودم گويي، تواني در من نبود، از آنچه درون و بيرونم بود جز مخروبه اي نمانده بود، آرزو مي كردم شايد بهتر تمام شود، شايد برسد كسي، اما بدتر از آنچه در مخيله ام مي گنجيد پايان يافت.
اين انسان امروز بود كه روي ديو و دد را سفيد كرد و هر بربريتي را در تاريخ از رو برد، چرا كه اين يكي چند ماهي شايد قدمت داشت. براستي تا امروز هرگز انسان را اينگونه در درنده خويي و وحشيگري توانا و چالاك نديده بودم.
همچون مار سربريده به خود مي پيچيدم و نمي توانستم هضم كنم آنچه را كه از مقابل ديده گانم گذر كرده بود، همه جهانبيني ام مختل شده بود، براي ساعاتي به نتيجه اي غريب رسيده بودم، اينكه بايد لكه ننگين بشريت از روي زمين محو شود تا شرم خدا از خلقت انسان پايان يابد و آلام جهان التيام يابد و خاك و افلاك نفسي راحت بكشند. از آدمي و آدميت بيزار بودم.
اما آنچه باعث شده بود تا تصاوير تاثيري صدچندان بر من گذارد آواي سوره تكوير بود بر روي آن، كه هر كس اين صوت را روي تصوير گذارده بود معني آن را به خوبي مي دانست :
آنگاه كه آفتاب در هم پيچيده شود، آنگاه كه ستاره ها تيره شوند و آنگاه كه كوهها رانده شوند و آنگاه كه شتران آبستن بار نهند و آنگاه كه وحوش گردآيند و آنگاه كه درياها پرشوند و آنگاه كه نفس ها جفت كرده شوند و آنگاه كه دختران زنده به گوركرده سوال شوند كه به كدام گناه كشته شدند و آنگاه كه نامه ها گشوده شود و ...
اما چرا؟
آيا اين سوره را مرثيه اي كرده بود براي "دعا خليل" 17 ساله؟
يا اينكه اين فاجعه حربه قدرتمند ديگري شد براي كساني كه اسلام را منادي بربريت و جنگ و ترور ميدانند، به اين خاطر كه در هر عمليات تروريستي در جهان رد پاي مسلماني ديده مي شود، و به اين خاطر كه اين فاجعه انساني در كشوري مسلمان روي داد؟ كه هر چه مي گويند و مي كنند حق اين جماعت بي خرد است.
آيا واقعا نشانه اي از اسلام در اين مصيبت نامه بود؟
خدا را كه نبود. تنها خوي و خصلت كريه متعصبين بي فهم قبيله اي بود در سرزمینی كه مردمش از زور جهالت يكديگر را مي درند.
من نه اسلام را اينگونه شناختم و نه پيام قرآن را شبيه آنچه كه فرزندان آدم در خاتون آباد باشتياق در كردستان عراق نشان دادند.
انسان هنگامي در دموكراسي زندگي مي كند كه نهادهايي وجود داشته باشد كه تعويض حكومت را بي بكار بستن خشونت امكان پذير مي سازد، يعني نيازي نباشد كه حكومت را به زور برچينند. اين سرشت دموكراسي است. اما اگر دموكراسي داشته باشيم، آنگاه تا جامعه اي باز راهي دور در پيش است. اين امري است كه مراتب دارد...
من به قهر و خشونت عقل يا قدرت عمل نيز اعتقادي ندارم. بلكه اعتقادم اين است كه ميان عقل و خشونت بايد يكي را برگزينيم. و اعتقاد دارم كه عقل يگانه چاره در برابر خشونت است، و خشونت اگر هنگامي كه اجتناب پذير باشد، بكار بسته شود جنايت است...
سید ابراهیم نبوی
280 روز تا انتخابات مجلس هشتم مانده است. اگر در این روزها درست رفتار کنیم، محتمل است که مجلسی با ترکیبی قابل قبول از اصلاح طلبان، کارگزاران، محافظه کاران میانه رو، و احتمالا جمع کوچکی از تندروها انتخاب شود.
همه چیز بستگی به رفتار ما دارد. می شود گفت که شش ماه دیگر، یعنی از اوایل زمستان، کم کم فضای کشور بازتر خواهد شد، چرا که اصولگرایانی که حکومت را در دست دارند و می خواهند مجلس را بگیرند، با تندروهایی که دولت را در دست دارند، چندان میانه خوبی ندارند و شکافی که میان آنهاست، بهترین گذرگاه برای عبور نیروهای طرفدار دموکراسی، اصلاح طلب و میانه روها برای در دست گرفتن مجلس است. البته که معلوم است مجلس بعدی یک سال دیگر تشکیل می شود، اما آنچه اهمیت دارد، این است که اگر ترکیب انتخاب شده از اکثریت اصلاح طلبان برخوردار باشد، بی تردید سه ماه باقی مانده جز نک و نال مجلس حاضر و یک مراسم خداحافظی کسالت آور چیزی نخواهد بود.
به نظرم می آید به همه دوستانی که رسانه ای در اختیار دارند و می خواهند به انتخابات کمک کنند، می توان این پیشنهادات را کرد...
چندی قبل سری به وبلاگ سخنرانی های دکتر حسن عباسی* زدم، به نکته ای برخوردم که به نظرم بسیار جالب آمد، نظرتان را به آن جلب می کنم:
"از اين نوع مذاکرات -که يک طرف در موضع اقتدار است- روسيه خيلي استفاده کرده و مي کند. مي رود به آمريکا مي گويد: قيمت ايران چنده؟ ميگويد: مي شوي عضو ناظر اتحاديه اروپا. او هم 6 ماهي ايران را سر قضيه بوشهر سر کار مي گذارد. بعد اين مدت بدو بدو از ايران طرفداري مي کند و از پشت صحنه مي رود و دوباره مي گويد: ايران چند؟ دوباره امتيازي مي گيرد و...ما هم در اين مذاکرات بايد برويم و بگوييم: اين حزب الله لبنان که هيچي، 25 تا ديگه ش رو هم داريم. قيمت هر کدوم چقدره؟ مثلا ميگن: شما نقض حقوق بشر نکرديد. ميگيم: کمه. ميگن: شما آزادي تو کشورتون هست. ميگيم : کمه؛ و همينطور امتياز مي گيريم و دوباره آمريکا را سر کار مي گذاريم."
به نظر من این به این معناست که رعایت حقوق بشر و آزادی در ایران وجود ندارد ولی می توان آن را با سیاست بازی به عنوان یک امتیاز از آمریکا!! گرفت.
باید به آقای عباسی به خاطر صداقتشان تبریک گفت.
البته سابق بر این احمدی نژاد هم بحث حقوق بشر در ایران را تهوع آور خوانده بود.
از آغاز به کار دولت نهم در تابستان ۸۴ تا امروز که ۱۵ خرداد ماه سال ۸۶ است،اعضای کابینه و به خصوص شخص رئیس دولت چندان رفتار نموده اند که نشان می دهد تلقی ایشان از منافع ملی تعریفی بدیع و منحصر به فرد است و با آنچه تا امروز مطرح بوده به کلی متفاوت، که باید بیشتر بدان پرداخته شود . اعمال و بیانات رئیس جمهور در همین چند ماه نخست امسال به گونه ای بود که حتی روزنامه جمهوری اسلامی که متعلق به جناح راست است چندی قبل در یکی از سرمقالات خود به قلم مسیح مهاجری مدیر مسئول این روزنامه به شدت از وی انتقاد کرده و در ضمن اشاره به مواردی همچون "شیوه آزادی نظامیان و ملوانان نیروی دریایی بریتانیا، بخشش خسروشیرین-که شاه هم به خود اجازه چنین کاری را نمیداد- برقراری رابطه با مصر-که دولت قبلی هم که این همه به باد انتقادش گرفته اید از انجام آن خودداری کرد-و راه اندازی سفارت ایران در این کشور تا پایان وقت اداری، برخورد عجولانه با هیئت مدیره بیمه ایران و ..."(نقل به مضمون) اظهار کرده بود که در این مدت زمانی این تعداد اشتباه از یک رئیس جمهور بعید است.
البته در پاسخ به این مقاله سخنگوی حقیقی دولت "فاطمه رجبی" که از دُر افشانی هایش تاکنون هیچ مقامی در امان نبوده است دست به قلم برده، مسیح مهاجری را (با ادبیاتی سخیف همچون گذشته) زیر آتش خود گرفته، او را کارگزار قیصر و روزنامه جمهوری اسلامی را روزنامه جمهوری اسرائیل! نامید و مدعی شد که باز هم عمال زر و زور و تزویر به جان این معجزه هزاره سوم مظلوم افتاده اند و چشم دیدنش ندارند و این همه حاصل شکست هاشمی از احمدی نژاد در انتخابات سال ۸۴ است!
هنوز چندان وقتی از این جنجالها نمیگذرد و در حالی که لاریجانی در مادرید در حال مذاکره با سولانا است که شاید کمی از فشارها کم شود و البرادعی امریکاییان را به جنگ طلبی متهم نموده است، ناگهان جناب احمدی نژاد همه را غافلگیر کرده و گفتند:"شمارش معکوس برای نابودی اسرائیل آغاز شده است". اگر رشته ای در این میان بود پنبه شد.
البته در روزهای قبل هم اتفاقات دیگری نیز افتاده که بد نیست به آنها نیز پرداخته شود. از جمله افشای فساد مالی "سید رستم آقاخان" نامزد لیست "رایحه خوش خدمت"(حامیان دولت) در انتخابات شورای سوم شهر تهران است. این مسئله از آنجایی شایان توجه است که یکی از شعارهای اصلی این دولت مبارزه با مفسدین اقتصادی است و جالب آنکه سوای آقاخان "ابوالحسن فقیه" قائم مقام ستاد انتخاباتی احمدی نژاد هم جزو متهمین این پرونده است. در ضمن بیادی و کاشانی هم که ظاهرا برای درمان به بلژیک رفته بودند در کنسرت خیابانی جز دیده شده اند که البته از نظر من اشکالی ندارد هر چند مغایر با شعارهایشان است.(سایت مسدود شده انتخاب عکسهایی از این دو نفر منتشر کرد)
نکته دیگر اینکه صحت آمارهایی که دولت و رسانه های حامیش همچون وبسایت رجانیوز علیرغم تناقض با دیگر مراجع آماری همچون مجلس و بانک مرکزی بر آن پا می فشردند و مدعی آن بودند که در بعضی از موارد طی دو سال کار دولت بیش از کل سالهای سازندگی و اصلاحات و یا برابر با آنها بازده داشته است توسط یکی از اعضای کابینه زیر سوال رفت. جهرمی وزیر کار دولت نهم طی سخنانی اعلام کرد که نرخ بیکاری بر خلاف آمار ارائه شده توسط دولت(از ۳/۱۲ در سال ۸۴ به ۲/۱۱ در پایان سال ۸۵) طبق نتایج آمارگیری سال ۸۵ در همان ۳/۱۲ سال ۸۴ ثابت است و کاهشی نداشته است.
و دیگر اینکه چند روز قبل تر آقای حسن عباسی هم در دانشگاه گیلان طی سخنرانی اعلام کرد که"غرب افکار جامعه ما را آماده پذیرش انقلاب مخملی میکند" و اشاراتی هم به بخشهایی از این پروژه مثل موسیقی و سینمای زیرزمینی کردند و وزارت اطلاعات هم در همین راستا چند نفر ایرانی- امریکایی را به اتهام جاسوسی، اقدام علیه امنیت ملی و فعالیت برای انقلاب مخملی دستگیر کرد و به اساتید دانشگاهها هشدار داد که مراقب باشند که هدف سرویسهای امنیتی غرب قرار نگیرند که البته بیشتر به خط و نشان می مانست تا هشدار و طرح امنیت اجتماعی و پلیس های نقاب دار هم که بیشتر شبیه دندان نشان دادن است تا چیز دیگر.
و حالا در این وانفسای بگیر و ببند و تحریم و تورم وزیر کشور اعلام کرد:"باید ازدواج موقت را با جسارت ترویج کنیم"
یکی میمرد ز درد بی نوایی، یکی می گفت خانم زردک می خواهی؟!!!!

من چند ماهی بیشتر از ۲۵ سال از ۲۸ سال بعد از پيروزي انقلاب و به قدرت رسیدن حكومت انقلابي را ديده ام و چيزي در حدود ۲۱ سال آن را به خاطر دارم. در تمام اين سالها چيزهايي را بارها و بارها شنيدم، آنقدر كه در ذهنم بعضي از لغاط مترادف بعضي دیگر شد، حال آنكه در هيچ لغت نامه اي چنين نبود.
يكي از كلماتي كه شايد بيشتر از همه وقتي طنينش را در گوشم حس مي كردم و عبارت ديگري را متصور مي شدم، نام كشور "امريكا" بود كه بي نياز از هر انديشه اي مترادف بود با "شيطان بزرگ" كه اين خود مفاهيمي چون امپرياليسم و استكبار و استثمار و استعمار و ... بدنبال داشت.
جداي از حقايق نهفته در بعضي از عبارات، اين همه متاثر از گفتمان انقلابي اي بود كه در سرتا سر دهه ۶۰ گفتمان غالب و بلامنازع جامعه ايران بود. و البته تا همين چند روز پيش هم گفتگو با امريكا از هرنوع و از هر دري، مذموم بود و ضدانقلابي، تا جايي كه خاتمي از دست رئيس جمهورامريكا در سازمان ملل كه قصد داشت با وي دست بدهد فرار كرد، كه اگر چنين نمي كرد بهتر بود در همانجا مي ماند و ديگر به ايران نمي آمد كه حكم تيرش ميرسيد و خونش حلال بود.
زماني در جهان قدرتمند ترين حكومت ايدئولوژيك و تندرو، حكومت اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي بود كه يك دشمن بيشتر در جهان نداشت و آن هم ايالات متحده امريكا بود. چرا كه ديگران در مقايسه با اين دو غول، كودكاني بيش نبودند و به حساب نمي آمدند و همگي زير سايه يكي از اين دو روزگار مي گذراند و تا قبل از انقلاب، ايران هم.
با اين اوصاف در آغاز دهه ۶۰ ميلادي و بحران بزرگ خليج خوكها با اينكه "كندي" با شعار هاي ضد جنگ و انسان دوستانه به رياست جمهوري ايالات متحده رسيده بود چون امريكا را در معرض خطري بزرگ يافت اعلام كرد در صورتي كه شوروي از نصب موشكهاي خود در كوبا صرف نظر نكند كوبا را با خاك يكسان خواهد كرد و اين آغازي مي شد براي جنگي اتمي و جهان برانداز و درست در زماني كه همه مردم جهان چشم ها را تنگ كرده بودند و گوشهايشان را گرفته بودند كه اولين موشكهاي اتمي شليك شود اين "خروشچف" بود كه كوتاه آمد و جهان را نجات داد و از جنگ با ببري كاغذي(به گفته مائو) ولی با دندانهاي اتمي(اصلاح خروشچف) حذر كرد.
و اما امروز؛ ديگر بايد باور كرد كه بزرگترين تابو در سياست خارجي جمهوري اسلامي خواه به بهانه بحث بر سر موضوع امنيت عراق خواه به قول "حسين شريعتمداري" تفهيم اتهام به اشغال گران!! يا هر چيز ديگري شكسته شد و جالب اینکه به دست دولتي شكست كه رئيسش بيش از ديگران داعيه انقلابي بودن دارد و دو رئيس دولتهاي پيش از خودش را به چوب سهل انگاري در راه تحقق آرمانهاي انقلاب مي نوازد.
تنها مي توان از اين بابت خوشحال بود كه شايد راهي براي برون رفت از بحران و فشارهاي بين المللي بر ايران پيدا شود تا شايد قدري اين ملت خسته نفس تازه كند و البته اين نميشود مگر با يافتن راهي منطقی براي مسئله هسته اي كه دولت و حكومت سرنوشتش را به سرنوشت مردم ايران گره زده اند و بكارگيري تعامل به جاي تقابل با جهان.
در هر صورت اينبار بايد باور كنيم؛ ايران و امريكا مذاكره كردند.
این کتاب توسط "هانس اسپربر" در سال ۱۹۳۸ به رشته تحریر درآمد یعنی مانندمقاله"برشت" که در قبل
آوردم در زمان اوج قدرت فاشیسم و نازیسم در اروپا و تصفیه های خونین استالین درشوروی. اما در دهه ۷۰ به چاپ رسید. خلاصه این کتاب را در دو بخش می آورم.
******
براي پيدا كردن علت دزدي نان توسط فردي گرسنه نيازي به روانشناسي نداريم. همچنين براي فهم اين نكته كه چرا آدم قدرت طلب به هر وسيله ممكن در صدد تصاحب قدرت است، نيز نياز چنداني به روانشناسي نيست. اما وقتي كسي حاضر است از فرطه گرسنگي بميرد ولي دست به دزدي نزند و يا به چماقي كه بر سرش فرود مي آيد به چشم عصاي اعجاز نگزيسته و به آن بوسه مي زند، براي فهم و توضيح چنين حالاتي به روانشناسي شديدا نيازمنديم…
"زمانی که خشونت اجتناب پذیر باشد، بکار بردن خشونت، جنایت است"
کارل پوپر
آنچه امروز در کشورمان شاهد هستیم، در ادامه اعمال جنون آمیزی است که نه امسال، بلکه از آغاز به کار دولت شاهد آن بودیم.
جایگزینی گسترده مدیران کشور، تغییر مکانیزم انتخاب روسای دانشگاهها از حالت انتخاب توسط هیئت علمی به انتصاب توسط وزیر علوم و بعد از آن احضار فله ای دانشجویان و فعالین دانشجویی به کمیته های انضباطی و بازنشستگی اساتید دانشگاهها، تنگ شدن حلقه آزادی در عرصه نشر و مطبوعات توسط وزارت فرهنگ و ارشاد و ... همه و همه خبر از آغاز دوران جدیدی می داد که با پایان انتخابات دولت نهم قابل پیش بینی بود.
اما هنوز توده مردم با آن روبرو نبوده و با همه وجود خویش لمس نکرده بودند آنچه نخبگان دیده بودند تا یک ماه قبل که با آغاز طرح به اصطلاح امنیت اجتماعی و حضور نیروهای پلیس در خیابان ها به بهانه برخورد با بدحجاب ها و امروز حضور خشن و لجام گسیخته پلیس ضربت در رسانه ملی که کاری جز تبلیغات سیاسی غیرواقعی و انحراف افکار عمومی ندارد، و نمایشی پر افتخار از خشونت عریان پلیس و ایجاد وحشت در جامعه و با توجیه دستگیری اراذل و اوباش و کسب مقبولیت در میان توده وحشت زده مردم به دنبال امنیت، دانستیم همه آنچه را که باید.
این رسانه به اصطلاح ملی را که تا دیروز برخورد خشن پلیس ایالات متحده(شیطان بزرگ) را با شهروندان آمریکایی، با آب و تاب محکوم می نمود چه می شود و به دنبال چه هدفی است که امروز اعمال خشونت را اقتدار افتخار آمیز پلیس میداند، آن هم با کسانی که هنوز در هیچ دادگاهی محاکمه نشده اند. و آیا امروز باید باور کنیم که در زندانها و بازداشتگاهها خشونت و شکنجه ای در کار نیست؟ و آیا باور کنیم که به حرمت انسانی مومنید و مهرورزی پیشه کرده اید؟!!و آیا باور کنیم که همچون شعارهایتان حاکمیت قانون بر ما حکمفرماست؟
با مردمتان سخن بگوئید بی پرده تر از آنچه تا امروز گفته اید.
و در میان هیاهوی شهرنشینان روسپی پرست،
که چیزی جز دندانهای تیز و چشمان حریص نشانت نمی دهند،
و در این زمستان مرگ زای،
خنده، پزواک بیهده زخمی است
که از آخرین بهار به جا مانده است.
*******
دوم خرداد مبارک