تبليغاتX
... و اما امروز
نوشته های حمید لطفی

از بس مزخرف گفت که باز اون روی سگ منو بالا آورد

دیگه از تو کافه نشستن و متعلقاتشم کاری بر نمیاد، ای بمیری هی...

آخه مرتیکه ی کرکس بهش امر مشتبه شده که یه پا گهیه واسه خودش!

 تو که هر چی واسه ذائقه مزخرفت زیادی بزنه و سرت گیج بره، آنارشیستی میشه و سابقه درخشانت و خدماتت(ارواح عمه ات!) داد میزنه از سه فرسخی تو خونته لمپنیو این اداهای مکش مرگ موتم به جایی بند نمی شه، کدوم اوزگلی ازت خواسته تز بدی و ماتحتت نکبتتو جای قاضی گندهه بذاریو از مزخرفات یکی دیگه بدتر از خودت تفاسیر هرمونتیک ارائه بدی!

حالا مردک به خیالش خرش از پل گذشته و رو بلندی واستاده، وقتشه خودی نشون بده و شیشکی در میکنه روانتر از ...(لا اله الا الله!) واسه آدم بزرگایی که از کت هر کدومشون هزار تا پالتو در میاد واسه امثال خود این اشّک، خط و نشون میکشه!

یکی نیست بگه آخه حمال، هل خوردن تو بغل خرس گرسنه سیبری و اون اژدهای زردمبوی مزخرف که دنبال ابلهایی مثل من و تو می گردن که ۵۰۰ ساله از باج دادن خسته نشدیم و باج ندادن و با گنده گوزی به هر قیمتی(حتی باج دادن به یکی دیگه!) عوضی گرفتیم چه دردی ازت دوا می کنه!

ولی الاغ جان با این جفتک چار کش بازیا نه تو خونه سهم غذات بیشتر میشه نه بچه ها تو کوچه بازیت می گیرن، ژئوپلتیک دنیا داره از حجم زیاد بلاهت میترکه و بیشتر از این جا نداره، چه مدعی حقوق بشره خالی بندش که از گاو چرونی به اینجا رسیده و چه خرس مریض گهش که وارث مادر از خودش گنده ترشه که آخرشم تو سیبری یخ زد و پکید و این بچه حرومزاده رو به جا گذاشت و  چه من و تو که ...

ول کن بابا، ببخشید، دیگه زدم جاده خاکی!! ای بمیری هی...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:35  توسط حمید   | 

 

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،

خسته

بر اسبان ِ تشريح،

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری

نگون‌سار 

بر نيزه‌های‌شان.

*

تو را چه سود

فخر به فلک بَر  

فروختن 

 
هنگامي که  

هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با ياس‌ها

به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي

گياه

از رُستن تن مي‌زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

 هرگز

باور نداشتي.

*

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان  

بازمي‌آمدند.

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ


هنوز از سجاده‌ها 

 سر برنگرفته‌اند!

 

احمد شاملو

۲۶ دی ِ ۱۳۵۷

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:30  توسط حمید   | 

همیشه از حضور مردم در خیابان ها می ترسیدیم، چرا که می پنداشتیم مردم به خیابانها نمی آیند مگر آنکه قصد انتقام جویی و درگیری و زد و خورد و تخریب اموال خودشان در میان باشد، اما این روزها نشانی بس روشن از بلوغ سیاسی در متن جامعه چشم می نوازد و بدخواهان و اقتدارگرایان را به دندان قروچه واداشته افسار اختیار از کف داده به روی ملت آتش می گشایند.

با آنکه حضور آرام ملت در تهران و شهرهای بزرگ به شهادت عده ای انجامید اما همچنان حضور میلیونی و آرام مردم نشان از عزم ملت برای پیگیری مطالبات خویش و گرفتن بهانه از خشونت طلبان دارد. این انتخابات با صرف نظر از نتیجه اعلام شده ی آن کلاس بی بدیل آگاهی و سیاست برای ملت ایران بود که نتایج میمون آن در آینده ی ایران بسیار موثر خواهد بود.

به ایرانی بودن خویش مفتخرم.

این حضور عظیم آرام پاسخی بود از جانب همه ی آنان که خس و خاشاک نامیده شدند و تعدادشان را از رای دهندگان حتی یک صندوق هم کمتر می دانستند، بی آنکه سازماندهی ای در کار باشد و شام و ناهاری(!) و نشان داد که دوران بربریت و خشونت گذشته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:15  توسط حمید   | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:21  توسط حمید  

اوضاع سیاست مملکت اینروزها علی الظاهر آرام است، هر چند که نباید اینچنین باشد و نا سلامتی انتخاباتی در راه است بس نفس گیر و به غایت سرنوشت ساز و این آرامش مزخرف را از سر فتیلیه پائین آقایان اصلاحاتی داریم که ظاهرا در اندیشه شان نیست تا تنی به آب بی منت انتخابات بزنند و قدری پروانه ها از سر دور کنند و قید النگو ها را زده، بحث و حدیث جدی تری به میان آورند "تا بیچاره خلق را متقاعد کنند که شب از نیمه نیز بر نگذشته است!"

هم اوضاع این سوی خط با کتک کاری انتخاباتی ۸۴ قدری توفیر دارد و هم آنسو، از این سو یکی از ساسی تا سروش را پشت سر خود دارد و دیگری سید خندان و طرفداران همیشه پایه و آنچنان که به گوش می رسد کرشمه ها و چشمک هایی از آن سوی خط، و آنطرف هم که از گونی پول نفت و سیب زمینی تا ...، پیش بینی نتیجه انتخابات در آینده منجر به بروز اصوات مشکوک خواهد شد و فی المجلس  زبان در کام گرفتن عاقلانه تر می نماید!

بگذریم، که اصرار برای ابقای قلم در کلام سیاسی اینروزها به اکراه ماننده است تا اشتیاق!

کلافگی از حد گذرانده ام آنقدر که گاه دوستان را خاطر رنجه می شود، اما شکر ایزد که صبرشان زیاد است و خرده نمی گیرند.

مجتمع نمودن افکار بر روی مطلبی واحد بس دشوار می نماید و چنانچه دست نویس متن را ببینید دستگیرتان می شود که چرا رشته سخن اینگونه به در و دیوار می ساید و بریده و بی نتیجه است و خاطر مبارکتان مکدر می نماید!

راستی این وبلاگ کم خواننده ی صرفا سیاسی هم دو ساله شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:50  توسط حمید   | 

توسعه

این عکس را ابتدا بدون شرح و با همان تیتر "توسعه" گذاشتم، اما من باب تنویر افکار برخی از دوستان و جلوگیری از خطای فاهمه این توضیح را اضافه می کنم!

این عکس از نظر من قطعا متعلق به کشوری توسعه یافته است و دلیل این گفته نظم حاکم بر این بزرگراه عظیم پر تردد است. فواصل رعایت شده و حرکت بین خطوط و ... بسیار جلب توجه می کند و این همزیستی متمدنانه اجتماعی طبیعتا برای ما نا آشناست!

تصور کنید این عکس از یکی از بزرگراه های تهران گرفته میشد...

من باب راحتی دوستان در تصور:

بزرگراه مدرس

---------------------------------------------

بی ربط:

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:55  توسط حمید   | 

چندی است که مسئله ای ذهنم را به خود مشغول نموده است و این چند روز هم مباحث و نظرات مختلفی در این باب شنیده ام که مرا وا داشت تا در اینجا مطرحش کنم.

کشوری که بیش از همه مدعی حقوق بشر و دموکراسی است و هر خاکی بر سر ملتها کرده یا به همین بهانه و یا جلوگیری از گسترش کمونیسم(در عصر جنگ سرد) و بعد از آن هم مبارزه با تروریسم، کاشف به عمل آمد که ماموران سازمان امنیتش شکنجه گرانی بس قهارند.

حال فرض را بر این می گذاریم که مانند فیلمهای هالیوود گاهی آدمهای بد در سیستم امنیتی بسیار پاک و منزه(!) امریکا نفوذ می کنند، با این فرض خوشبینانه نتیجه ای که انتظار می رود این است که همچون پایان همان فیلمها بعد از فاش شدن جنایت، گناهکار به سزای عملش برسد اما...

با اعلام مختومه بودن پرونده شکنجه گران سیا توسط اوباما (آن هم اوباما!) علامت سوالی به بزرگی همه خون دل خوردنی که مردمان جهان برای بزرگتر شدن امریکا متحمل شده اند ایجاد می شود!

می خواستم نوشتاری بلند در این باب بیاورم اما به همین بسنده می کنم!

و تنها یک نکته دیگر:

 امروز با یادآوری برخورد خاتمی با جنایت های باند امامی در وزارت اطلاعات، بیش از همیشه غبطه روزی را می خورم که او رئیس جمهورمان بود!  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:49  توسط حمید   | 

پله های رسیدن به جامعه تک صدایی یکی یکی پیموده میشود. دولت نهم! چیزی تا بستن آخرین روزن نمانده است، تلاش کن!

نمایندگان مجلسی که علی القاعده باید مدافع آخرین ذره های حقوق شهروندی باشند، امروز نه تنها هیچ وقعی بر خواسته های ملت نمی گذارند، که خود راه را برای انسداد هر چه بیشتر روزنه های تنفس، باز می کنند.

اساسا از امثال دوستداران سعید امامی بیش از این انتظاری نیست، اما درمانده ام از این اقلیت اصلاح طلب که علی الظاهر درست در بزنگاه خانه ملت را با خانه آخرت اشتباه می گیرند و حتی سر سوزنی علائم حیاتی از خود بروز نمی دهند و آنوقت برای فیلتر شدن اینترنت مجلس به حنجره مبارک آسیب ها می رسانند، وا اسفا!

طبق روایت روزنامه ی اعتماد رئیس مجلس هم نمی دانست که در حال تصویب چه قانونی است و اصلا نمی دانست چرا در مجلس قبل این لایحه تصویب نشد و حالا چرا بدون حتی یک خط اصلاح دوباره به مجلس آمده، این لایحه در چنان آشفته بازاری(صد رحمت به سید اسماعیل!) به تصویب نمایندگان رسید و به قانون تبدیل شد که بعید است باقی نمایندگان هم به جز رایحه خوش خدمتی ها بدانند که به چه چیز رای داده اند!

امیدورام پیش از آنکه دیر شود و یکبار دیگر پرده ی آهنین سرنوشت تاریخی اش را به رخ ملک و ملت بکشد، چاره ای یافت شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:50  توسط حمید   | 

به موسوی رای می دهم، رایی که دردرجه اول یک رای حزبی است، در درجه دوم یک رای سلبی و به خاطر نیاز مبرم کشور به تغییر است و در درجه سوم به خاطر روشن شدن مواضع ایشان و نزدیکی این نظرات به اصلاح طلبی. 

اما اشکال اساسی ای که همیشه با آن دست به گریبانیم کماکان برقرار است و آن عدم توانایی گروهای اصلاح طلب در گفتگو و سهم دادن و سهم گرفتن و در یک کلام کار سیاسی است. آقای موسوی از احزاب حمایت می کنند اما همچنان حاضر به سهم دادن به احزاب نیستند، اگر آقای موسوی قائل به وجود احزاب نیرومند در کشورند(طبق گفته ی خود ایشان) پس علی الاوصول از مراودت با احزاب نیز نمی بایست اکراه داشته باشند حال آنکه به نظر می رسد از پذیرفتن افراد ذیل تابلوی حزبشان در تقسیم مدیریت کشور ابا دارند.

صحبت بر سر سهم خواهی از دولتی که هنوز معلوم نیست که تشکیل شود یا خیر نیست، تنها مسئله پارادوکس فی مابین نظر و عمل مطرح است، که چنانچه قرار بر جا افتادن گفتمانی جدید در جامعه باشد میبایست حداقلی از تناسب در این میان برقرار شود به خصوص آنکه این گفتمان هنوز برای نسل سومی ها غریبه است و به دست آوردن این اعتماد حیاتی، راه آسانی نیست.

صداقت ایشان برای من تنها دریافتی شهودی و سوبژکتیو است و هنوز مصداقی برای اقناع دیگران ندارم و فعلا آنقدر می دانم که دل عده ای از جوانان از ایشان خون است چرا که با حضورشان در عرصه انتخابات باعث کناره گیری سید محمد خاتمی از این عرصه و وارد آمدن شوک به همه فعالین شدند و این در حالی است که ایشان زمان کمی برای جلب نظر این قشر تاثیر گذار جامعه دارند و این همه به دلیل تعلل ایشان در اعلام کاندیداتوری است.

شاید زمان آن رسیده باشد که گامی جدی در راه حزبی شدن سیاست در کشور برداشته شود و نشانه ای از بلوغ در سیاست ورزان ظاهر گردد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:5  توسط حمید   | 

بالاخره برگشتم، این یک ماه و حضور کوتاه خاتمی و آروزها و حسرتها و نگرانیهایش آنقدر مشغله ساخته بود که سر زدن به اینجا هم برایم دشوار بود!

در پایان پست قبل که اول اسفند آپ شد آوردم که وارد مبارزه انتخاباتی از نوع مجازی خواهم شد(به غیر از باقی انواعش که گریزی نبود) و حالا روز آخر اسفند است و دوباره آپ کردم و می گویم که از حرارت مبارزه کاسته شد اما خاموش نشد.

و کلامی کوتاه در باب انصراف خاتمی از ماندن در صحنه، فقط همینجا اعلام می کنم که نه قصد بحث دارم و نه حوصله اش را، هر کسی را تحلیلی است:

شخصا پیش از آمدن خاتمی با حضورش در انتخابات مخالف بودم و امروز هم بر سر همان تحلیل گذشته ام، حضور خاتمی را با این فضای موجود حاکم بر جامعه و همفکران اصلاح طلب و فعال در عرصه ی کاندیداتوری(!) بسیار پرهزینه می دانم و اتفاقا خاتمی هم با تحلیلی مشابه فضا را ترک کرد.

هر چند که حضورش در این یک ماه آنچنان فضای پر کار و کم خوابی را برای من و تنی چند از دوستان رقم زد که نمی دانم تا ۲۲ خرداد رمقی برای پای صندوق رای رفتن برایمان می ماند یا نه، اما از آنچه کردیم خشنودیم که هر چه بود برای  دل بود بس و نتایج بسیار داشت!

یکی از خروجی های این یک ماه را از اینجا دانلود کنید تا دستگیرتان شود! و این هم لینک یوتیوبش!

 

و اما سالی که گذشت و سالی که می آید:

 در واپسین ماهای ۸۷ کسی چشمم را گشود بی آنکه خود بداند چه کرده و در کنار عوامل دیگر دنیایی دیگر را نشانم داد و انتظارم را از زندگی بیشتر کرد(همان واقعیت پست قبل!) که ابله آنسوتر از نوک دماغ هم دنیایی است!! می دانم که نه این پست را می خواند و نه برایش اهمیتی دارد، کوتاه بود اما بزرگ!

این از دل...

تجربیات ملموس تر و جدی تری در زمینه سینما(آنچه که دیگر برایش زندگی می کنم!) را از سر گذراندم  مهمترینهایش یکی کوتاه "روبرو" بود و دیگری همین "نجات" که در بالا دانلودش می کنید و همینجا از همه ی دوستانی که یاریم کردند(اشکان اشعریون، پدارم نظری، فرزین طاهری، شیرین ظهیری، فرزام بهشتی، سجاد وطن دوست، بهرنگ بابایی، فربد فخارزاده و دیگران) از صمیم دل سپاسگذارم و دوستشان دارم چه بخوانند و چه نه، تجربیات بزرگی بود باشد که چراغ راه گردد!

 این هم از حرفه و دل!

و اما سیاست، این سرنوشت محتوم ما مردمان سرزمین طلای سیاه! دیگر گره خورده ام، جدایی از آن برایم ممکن نیست، گاهی خسته می شوم، همه چیز را بی فایده می دانم، گاهی احساس کسی را دارم که از بدن درد آنفولانزا شکایت دارد ولی نایی برای ناله براش نمانده، اما...

 سرزمینم را دوست دارم و آنچه برش می گذرد برایم مهم است، نه از سر بوی قورمه سبزی است کار و کلام سیاسی و زبان سرخم و نگاهم به چپ(!)، نه از جاه طلبی، که به خاطر تاریخ است و آنچه که امروز می سازیم تا فردا بخوانند، که من خواندم و بیشترش اشک به چشم آورد و کمترینش لبخند!

و سال آینده از خرداد هر چه زاید آخرینش نیست، چه مست و شاد از پیروزی باشیم چه تلخ کام از آنکه این معجزه مزخرف را باید چهار سال دیگر روی شانه های نحیف این ملک و ملت تحمل کنیم هر چند هزینه اش بسیار است!

 و این هم از سیاست و دل!

هنوز آنقدر اینجا سر در گریبانیم که برای مردمان دنیا نمی توانم آرزویی بکنم جز آرامش!

و برای خودمان آرزو می کنم سالی که می آید هر چند پایان زمستان مان نیست اما شروع این پایان باشد و علامت سوالمان برای آینده قدری کوچکتر شود!

دوستان خوبم سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط حمید   | 

علی الحساب قمر احوالاتمان عقرب آجین است و تراوشات ذهنمان خزعبل جاتی در مایه های جهان بینی و آخرش که چه؟!!

از این اوضاع نابسامان درون و قی شخصیمان که بگذریم هم حرفی نداریم برای گفتن که نشئگی مان از سیاست تا به خماری و استخوان درد برسد جا دارد و به قول حکما صعب المزاج گشته ایم و جهاز هاضمه ی سیاسی مان عجالتا مخدوش است و این همه نه به خاطر خودش که واقعیت را جای دیگر یکجا بلع نمودیم که علی الظاهر قدری بزرگتر از دهانمان بود و جای سیاستمان را هم پر کرد!!

اما همین یک مورد را بگویم که در حلقوم صاحب مرده گیر کرده و اگر نگویم فی المجلس به دیار باقی شده و "و اما امروز" مان میشود و اما جهنم و نکیر و منکر را هم دق میدهیم و حوصله تنگ می کنیم!

در هیچ کجای این عالم از چین و ماچین تا ولایات امریکا و واشنگتن رسم بر آن نیست که قبل از عمل نقشه را در گوش حریف فریاد بزنند و عالم را به هوش و به گوش دهند که می خواهیم چنین کنیم و چنان و فی المثل سه روز دیگر که ساعت سعد است از خانه بیرون شویم تا حریفمان هم که در اینجا از الطاف ایزدی چماق به دست است با همان چماق نحسی ساعت را به رخمان بکشد.

حال یک نفر عنایت فرموده این را در جمجمه اصلاحاتیون فرو کرده خر فهم نماید که آقا جان نعره نزن، کارت را بکن و حداعلی درون چهار دیواری بی موش(اگر یافتی!) با صدای آرام(آنقدر که موش هم گوشش را تیز کند!) از شرف در شمس بگو تا علی القاعده عقرب زرد به جان قمرمان نیندازند و جفتک نثار بیضتین مبارک ننموده و حالمان را نگیرند آن هم در نزاع با قلتشنی این چنین که تبر حریف گردنش نیست و با این حال نه از خف کردنش چیزی دستگیرمان میشود نه از وجود چماق در تنبانش و از این دومی تنها وقتی مطلع میشویم که بر فرق عزیزمان فرو آمده است بی پدر!

باقی باشد برای بعد.

از پست بعد هم این وبلاگ رسما وارد مبارزه انتخاباتی می شود که وقت تنگ است و پای خاتمی و سرنوشت اصلاحات درمیان است تا چه مقدر باشد!

این پست هم تحت تاثیر صدایی که چند روز پیش از شاملو شنیدم اینگونه شد هر چند که پیش از این هم غلطهای اینچنینی نموده بودیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:17  توسط حمید   | 

می ترسیدم اما شد و حالا چاره ای نیست، پس گر جهنم می روی مردانه رو!

باید اینبار بیش از هر بار دیگری سختی به جان بخریم و زودتر از هر بار دست به کار شویم و آماده این مسابقه(بخوانید جنگ!)بزرگ نابرابر شویم و در یک کلام به جان بزنیم!

خاتمی آمد، من با او هستم، شما را نمی دانم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:52  توسط حمید   | 

 نمی دانم چه شد که از همان آغازین روز تولد نوزادی به نام حقوق سیاسی در این ملک، جای کبود چکمه هماره بر گرده اش بود.

طنین صدای انفجار گلوله های توپ در بهارستان هنوز به گوش می رسید که گلوله ی قزاق ها سکوت شب زمستان ۹۹ در تهران را پاره کرد و میرپنج را به سردار سپه ای رساند و خواب مشروطه خواهان را برآشفت و تازه همه به رقابت این سردار سپه تازه سیاسی با قوام، گرگ باران دیده، دل خوش بودند که به یکباره سوگند پادشاهی اش کابوسی ۱۶ ساله ساخت رویای مشروطه را و از آن حکومت ترور سربر نمود با آیرم و سرپاس مختاری اش!

اما وقتی که در آن تابستان داغ، قشون دو دولت دیگر آمدند و برای سرنوشت خاک بر سر این مملک آقا بالا سری کردند که یکی برود و دیگری بیاید، پیدا بود که رنگ چکمه ها بیشتر از یکی است و ناف این سیاست را با سرنیزه بریده اند.

چند سالی بعد که رزم آرا آمد تا به سیاست دوباره رنگ خاکی دهد و پیامی باشد برای آنانکه دوران "کمی آب خوردن بعد از بدسگال" را ماندگار می پنداشتند پیامی دیگر با گلوله رسید که پاسخ آتش، آتش است و مغز نخست وزیر را در صحن مسجد سلطانی پریشان نمود و نطفه ی تازه ی ترور با ترور بسته شد!

از عملیات آژاکس و لبخند مشوش زاهدی بسیار گفته اند و به باز گفتنش دل آشوب نمی کنم اما از آن پس سالها دادگاه نظامی بود که چه تن ها به گلوله سپرد و چه سرها به دار و سه سال بعد از کودتا هم نام ساواک و تیمور ذغال ساز(بختیار) و نصیری و پرویز ثابتی سایه وحشت بر نام سیاست شد و هر حرف شاید حساب! 

از آغاز پیدا بود که حکومت نظامی ازهاری نگون بخت با آن مقدمه ناجور و عذرخواهی اشک آور شاه چیزی جر کوکتل مولوتف و فریاد نصیب صدارت کوتاهش نمی کند که نکرد!

اما این سوی بعد از فریاد!

دو سالی از انقلاب نگذشته بود و هنوز ملت در تب و تاب گلستانی که ساختند خوش بودند که طرح نقاب و کودتای نوژه فاش شد* و سر دم دارانش به گلوله سپرده شدند تا همگان بدانند که چکمه و گلوله تا سیاست هست، هست!

و درست دو سه ماه پس از آن بود که سوخوی صدام دیوار صوتی را در تهران شکست و این شد آغاز رسمی سیطره شوم هشت سال سایه ی جنگ و وحشت هر روزه بر کشور و یک سال بعد، ترور و بمبگذاری و جنگهای خیابانی گروه های مخالف داخلی هم به همراهی بمب های صدام آمدند و خرداد ۶۰ را به عنوان آغاز فصلی جدید در تاریخ ایران ثبت نمودند و خواب راحت بر ملت حرام شد. 

در آغاز انقلاب و با تشکیل سپاه و عضویت همزمان عده ای از اعضایش در تشکیلات سیاسی ای همچون سازمان مجاهدین انقلاب، امام طی سخنرانی ای نظامیان را از دخالت در امور سیاسی بر حذر داشت و تا چند سال اخیر هم (لااقل در ظاهر) چنین شد اما...

چند سالی است که بازگشت رنگ خاکی و بوی باروت به لباس سیاست ایران بدعتی است که پیداست به رغم همه ی انذارها، کسی قصد عقب نشینی از آن نمی کند و این رشته سری دراز دارد!

نمی دانم این سرنوشت شوم سیاست و سرنیزه تا به کجا ما را خواهد برد و عاقبت سیاست بازی های این چکمه پوشان چه می شود؟

*طبق اسناد منتشر شده کودتای نوژه توسط یک خلبان و یکی از درجه داران تیپ ۲۳ نوهد فاش شده است، البته در اسناد از وابستگی این دو نظامی به حزب توده ایران چیزی نیامده، اما در برخی منابع قابل اعتنا آمده است که این اقدام با هماهنگی شورای مرکزی حزب توده صورت گرفت.

  • پی نوشت: نامه کروبی به فیروز آبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح را بخوانید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:54  توسط حمید   | 

نوشته ماریو وارگاس لیوسا 

"این مقاله همانطور که از عنوان آن بر می آید درباره آمریکای جنوبی و دلایل شکست اصلاحات و توسعه در این قاره است، اما وقتی که مقاله را می خوانید به سادگی می توانید بعضی از نامها و عناوین را با معادل ایرانیش عوض کنید و بی آنکه در صحت بخش عمده ای از منطق آن خللی ایجاد شود به خواندن ادامه دهید. مطالعه اش را توصیه می کنم."


وقتی در سال 1958 به اسپانیا رفتم شنیدن این جمله از زبان مردم بسیار متداول بود"اسپانیایی ها آمادگی دموکراسی را ندارند اگر فرانکو از بین رود هرج و مرج خواهد شد. شاید یک جنگ داخلی دیگر!" البته، این آنچه اتفاق افتاد نبود.دیکتاتوری فروریخت،یک گذر به دموکراسی تحسین برانگیز، یا حتی می توان گفت نمونه اتفاق افتاد و دموکراسی در اسپانیا از آن به بعد بسیار موفق بوده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:56  توسط حمید   | 

"وزیر آموزش و پرورش درباره تعطیلی مدارس همزمان با تشدید آلودگی هوا گفت : آلودگی هوا نباید باعث اختلال در فعالیت مدارس شود و اولویت ما در آموزش و پرورش کار مدارس در هر شرایطی حتی آلودگی هواست." منبع: سایت الف، ۱۱ دی ۱۳۸۷

آقای وزیر این گفته را زمانی از خود صادر نمود که هفته قبل از آن پنجشنبه بین عید غدیر و جمعه و حالا هم که پنجشنبه بین عاشورا و جمعه تعطیل میشود. چگونه است که سلامت دانش آموز برای وزیر آموزش چیزی است هم تراز با هویج، اما اعلام تعطیلی مدارس در هر زمان دیگری ممکن است!

جالب آنکه تز عجیب جدا نمودن کتابهای درسی دختران و پسران هم از همین وزیر صادر شده است!

در این مسئله لازم نیست به دنبال چیزی یا کسی گشت، همین علی احمدی را بفرستند تا پرتقال فروشی پیشه کند و کسوت وزارت را برای اهلش بگذارد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:37  توسط حمید   | 

طبق آنچه که دیگر عادت است، شنیدن افاضات باری به هر جهت دولت نهمی ها دیگر حتی تعجب هم ندارد!

توجه بفرمائید:

صفار هرندی: "چرا باید در هنر به ذائقه جماعتی اندک اعتنا کنیم که به لحاظ عدد محدودند و جماعتی روشنفکر(!) هستند که البته باید بهره خودشان را از مسائل حکومتی و اجتماعی ببرند، چه کسی گفته مطابق عادت گذشته ذائقه این عده باید بر مسائل فرهنگی حاکم. قبلا گفته می شد تئاتر برای روشنفکران است و مردم عادی هم بیخود(!) می کنند هوس تئاتر می کنند، قطعا این ناجوانمردانه است که بگوییم همه ملت هیچ و سینما و تئاتر یا هنرهای تجسمی فقط برای قشر خاصی است! چه کسی جرات می کند در مملکتی که برافراشته ترین علم آن علم عدالت است، چنین مزخرفی را بگوید که هنرهای تجسمی برای قشر روشنفکر است."   روزنامه اعتماد ۹ دی ۱۳۸۷ صفحه ۱۶

چند سوال برایم پیش آمد:

  1. یعنی تا به امروز چیزی به عنوان سینمای عامه پسند در این مملکت وجود نداشت و این سینما در دامان بی هنر دولت نهم متولد شده است؟!! پس نتیجه می گیریم که از قیصر تا توفیق اجباری در هالیوود یا بالیوود تولید شده است!
  2. یعنی برای آقای وزیر تا این حد ثقیل است که عده ای که طبیعتا تعدادشان از جمعیت کشور کمتر است بر خطوط فرهنگی یک جامعه موثر باشند؟ اگر اینگونه است آقای هرندی و دوستانشان خیلی بیجا می کنند که برای فرهنگ مملک نسخه می پیچند به همان دلیل که تعدادشان کم است(اگر وزن و توان نداشته شان را ندیده بگیریم)، چگونه است که هفت نفر و اندی دولت نهمی به جای هفتاد و اندی میلیون نفر تصمیم می گیرند و آنچنان دم می زنند که گویی از تک تک ایرانیان وکالت نامه محضری دارند، آنوقت دولتهای قبل همه سر خود عمل می کردند و عده ی قلیلی روشنفکر(که نمی دانم چرا از نظر آقای هرندی فحش محسوب می شود) را بدون اجازه ملت صاحب اختیار و خط دهنده سیاستهای فرهنگی مملکت کرده بودند.
  3. در همه جهان به خاطر زبان خاص هنر تئاتر و شیوه برقراری رابطه با مخاطب هرگز با اقبال عامه مردم مواجه نبوده است و این در کشورهای توسعه نیافته ای چون ایران نمود بیشتری دارد، اما اگر تعداد مخاطبانش روز به روز افزایش یابد نه تنها مایه خرسندی هنرمندان تئاتری است که نشانگر رشد آگاهی و سطح شعور عمومی جامعه است و این را نمی شود با تبدیل تئاتر به سیاه بازی و نمایش روحوضی(همان سیاست های دولت نهمی) بدست آورد. حالا بهتر است آقای هرندی مشخص کنند که چه کسی گفته عامه مردم نباید هوس تماشای تئاتر کنند یا سینما و تئاتر و هنرهای تجسمی(آخری از همه جالب تر بود!) به قشری خاص تعلق دارد؟! 

حقیقتا در کشوری که دولتش فکر می کند که پرچم عدالت برافراشته، اما تنها به خاطر سیاستهای اقتصادی همین دولت(به گفته سه عضو برکنار شده کابینه) تورم روزافزون بیش از هر زمان دیگری قشر کم درآمد جامعه را در فشار گذاشته است و همچنین در راکدترین دوران فرهنگی خود به سر میبرد، چه کسی جرات کرده چنین مزخرفی را بگوید، باید عرض کنم، من که همیشه تا آنجا که توانسته ام پیگیر اخبار سینما و تئاتر بوده ام، چنین مزخرفی را تنها از زبان خود صفار هرندی شنیده ام ولا غیر!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:39  توسط حمید   | 

 کانت:

"حکومت پدرسالار(Imperium paternal) یعنی حکومتی که مانند فرمانروایی پدر بر فرزندان با اصل نیک خواهی نسبت به مردم استوار است، با مردم همچون صغیرانی رفتار می کند که نمی توانند نیک و بد خویش را از یکدیگر باز شناسند.در این حکومت مردم را وا می دارند که راه انفعال در پیش گیرند و به حکومت چشم داشته باشند تا راه نیک بختی را به آنان بنماید و نیز هیچ انتظاری از حکومت نداشته باشند، جز آنچه خود حکومت به مردم ارزانی می دارد. چنین حکومتی بدترین گونه خودکامگی است که به تصور در می آید."

میل:

"در رویارویی با بربرها خودکامگی حکومتی مشروع است، به شرط آنکه هدف آن پیشرفت بربرها باشد و وسایل دست یابی به این هدف نیز بر مبنای میزان تاثیراتی که آنها در عمل بر چنین هدفی می گذارند، توجیه می شود."

      • پی نوشت۱: این چند روز مشغول نوشتن مقاله ی بلند بالایی با همین موضوع بودم که بعد از پایان به دلایل روشنی(!) به انتشار همین دو فاکت از آن بسنده کردم! شاید وقتی دیگر...!
      • پی نوشت۲: کلیپ یازدهمین کنگره جبهه مشارکت را از اینجا دانلود کنید.
      • پی نوشت۳: کلیپ جشنواره وبلاگ نویسی زن، جامعه، مشارکت را هم که قبلا قرار بود آپ کنم و نکردم را از اینجا دانلود کنید.
      • پی نوشت ۴: الوعده وفا!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:27  توسط حمید   | 

چندی است که کلیپی توسط موج سوم(پویش دعوت از خاتمی) تهیه و دست به دست و موبایل به موبایل در حال تکثیر است که در آن از خاتمی دعوت می کنند که وارد میدان شود.

آن چیز که بیش از همه در این کلیپ به چشمم آمد، جدای از ابراز ارادت به خاتمی، لحن حسرت و پوزشی که در شعر و ملودی آن به کار رفته آه از نهاد بلند می کند.

حسرتی که بعد از حدود ۴ سال همه وجودمان را فرا گرفته و پوزشی به جای همه آنها که گفتند عبور کنیم و دیگر آنهایی که از خاتمی انتظار گشایش همه گره های کور را در زمانی اندک طلب می نمودند.

در عالم سیاست ۴ سال زمان زیادی نیست، اما آنچه بر سر همه ارکان کشور اعم از سیاسی و اجتماعی و اقتصادی رفت همه را همین اندک زمان، کافی بود تا برای روزگار رفته اشک حسرت بیافشانیم.

در آن سالها هرچه فریاد بود بر سر دولت اصلاحات زدیم و به قول جلایی پور دو زمان یک ربع ساعتی را کنار صندوق گذراندیم و در عوض ۸ سال انتظار شق القمر از خاتمی داشتیم.

بماند که ساز و کاری برای رساندن صدا به بالا جز فریاد در خیابان و چشیدن طعم سیلی نیست و این همه از اشکالات جوامع غیر حزبی با نهادهای مدنی ضعیف است، اما آنچه در نظر همگان می بایست جای گیرد انتظارات معقول و در حد ظرفیت های موجود است تا شاید قدم برداشته و مانده در هوا را برای رساندن نسل جوان حاضر به پاسخ های پذیرفتی بر زمین گذاریم پیش از آنکه روز مبادا فرا رسد، روزی که با این اوصاف چندان دور به نظر نمیرسد و آنروز دیگر زمینی برای گام نهادن نیست!

هنوز نمی دانم خاتمی می آید یا نمی آید و هنوز تصور آمدنش قلبم را میلرزاند، اما اگر آمد و پیروز شد(اگر!) باید به همگان فهماند که با همه درایتی که به حق از دولت اصلاحات انتظار میرود اما این گره هایی که بی خردی های دولت اصولگرا به گره های دیگر افزوده، کور تر از آن است که یک شبه گشوده شود و خاتمی معجره نخواهد کرد.

        • پی نوشت: لحظه ای مشغله ها دست از سرم بر نمی دارند، اما تا باشد از مشغله ها، به زودی کلیپ کنگره یازدهم جبهه مشارکت را آپ می کنم، البته امیدوارم مثل چند کلیپ دیگری که قولش را دادم و آپ نکردم نشود.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 17:49  توسط حمید   | 

می خواست خودش مستقل باشد، زن هم مستقل باشد. می خواست امر جنسی به سطح امیال دیگر رجعت کند، فرایندی عملی به حساب آید، نه هدف. به ازدواج جنسی اعتقاد داشت. اما ورای این، طالب پیوند بیشتری بود که در آن مرد موجودیت داشته باشد و زن هم موجودیت داشته باشد، دو هستی محض، که هر کدام آزادی آن دیگری به حساب آیند، یکدیگر را مثل دو قطب یک نیروی واحد در تعادل نگه دارند.

دی.ایچ.لارنس(۱۸۸۵-۱۹۳۰)

رنگین کمان(۲۶۹-۲۷۰)

  • پی نوشت ۱:این وزارت محصولی با تک ماده هم داستانی است!
  • پی نوشت ۲:به اینجا بروید و حتما به دوستان من رای بدهید(لطفا...)
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 12:19  توسط حمید   | 

مشکل امثال من و اکثریت نسل سوم بعد از انقلاب با امثال احمدی نژاد و دیگر کسانی که نمی خواهند شعور نسلهای بعد را به رسمیت بشناسند،از نظر محتوایی چیزیست شبیه مشکل مدرنیست های آغاز قرن بیستم و قائلین به اصولی اخلاقی معروف به "ویکتوریایی" در اروپا، البته اینجا یکسر دعوا را دولت گرفته است و از نظر عمق مفهومی هم تفاوت از زمین تا آسمان است!

تعریف های جدید از مناسبات و مفاهیم، خواسته ای است که با هر نسل نویی ظاهر می شود و این اسب تشنه آنقدر سرکش است که تا آب نجوید سواری نمی دهد. در این میان چنانچه پدران را هنوز میراثی مانده باشد تا نوباوگان را دلخوش کند و خوراکی برای اشتهای نوجویی شان باشد، می توان اندیشه ای را از نسلی به نسل دیگر سپرد.

اما اگر در آنچه پدران می گویند با آنچه فرزندان می جویند توفیر باشد، فرزندان جز جستجوی پاسخی درخور برای سوالهایشان نمی کنند و تا نجویند، همان است که هست...

حال پدران چماق بدست گیرند و دندان دنشان دهند و ساماندهی(!) ها کنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:28  توسط حمید   |